آب زنید راه را

آب زنید راه را هین كه نگار می رسد 
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد 
راه دهید یار را آن مه ده چهار را 
كز رخ نور بخش او نور نثار می رسد 
چاك شدست آسمان غلغله ایست در جهان 
عنبر و مشك می دمد سنجق یار می رسد 
رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد 
غم به كناره می رود مه به كنار می رسد 
تیر روانه می رود سوی نشانه می رود 
ما چه نشسته ایم پس شه ز شكار می رسد 
باغ سلام می كند سرو قیام می كند 
سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد 
خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند 
روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد 
چون برسی به كوی ما خامُشی است خوی ما 
زانكه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد 

گفتم غمت سرآید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آیدگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموزگفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندمگفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کردگفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزدگفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشتگفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح داردگفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمدگفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

لینک دانلود:http://mastaneh.ir/hafez/audios/231.mp3