آب زنید راه را
آب زنید راه را هین كه نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
كز رخ نور بخش او نور نثار می رسد
چاك شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشك می دمد سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد
غم به كناره می رود مه به كنار می رسد
تیر روانه می رود سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس شه ز شكار می رسد
باغ سلام می كند سرو قیام می كند
سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد
چون برسی به كوی ما خامُشی است خوی ما
زانكه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
كز رخ نور بخش او نور نثار می رسد
چاك شدست آسمان غلغله ایست در جهان
عنبر و مشك می دمد سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد
غم به كناره می رود مه به كنار می رسد
تیر روانه می رود سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس شه ز شكار می رسد
باغ سلام می كند سرو قیام می كند
سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد
چون برسی به كوی ما خامُشی است خوی ما
زانكه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۴ ساعت ۶ ب.ظ توسط سپهر خباز دادگر
|

من سهیل زارع وعده ی دیگری از دوستانم ابن وبلاگ ادبی را طرح کردیم تا تا قطره ای از دریای بی کران ادبیات را نوش کنیم.لطفا نظر بگذارید.