تو چه مظهری؟
نفحات وصلک او قـدت، جـمرات شوقک فی الحشا
ز غمت به سینه کم آتشی که نـزد زبانه کمـآتشا
به تو داشت خو دل گشتهخون، ز تو بود جان مرا سکون
فـهجـرتنـی فـجعلتـنی متـحیرا متـوحـشا
دل مـن بـه عشق تـو مینهد، قـدم وفا بـره طلـب
فلئن سعی فبه سعی، و لئن مشی فبه مشی
ز کمند زلف تو هر شکن، گـرهی فتاده بـه کار من
بگره گشائی زلف خود تو ز کار من گرهی گشا
تو چه مظهری که ز جلوهی تو صدای سبحهی صوفیان
گذرد ز ذروهی لامکان، که خوشا جمال ازل خوشا
همه اهل مسجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طره و طلعت تو، من الغداه الی العشا
چه جفا که «جامی» خسته دل ز جدایی تو نمیکشد
قدم از طریق وفا مکش، سوی عاشقان بلا کشا
جامی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۰ ساعت ۲ ب.ظ توسط سهیل زارع
|
من سهیل زارع وعده ی دیگری از دوستانم ابن وبلاگ ادبی را طرح کردیم تا تا قطره ای از دریای بی کران ادبیات را نوش کنیم.لطفا نظر بگذارید.