چه زود فراموشت شدم

تا گرم آغوشت شدم , چه زود فراموشت شدم

تقصیر تو نبود خودم  ,  باری روی دوشت شدم


کاشکی دلت بهم می گفت نقشه ی قلبمو داره

هرکی زد و رفت و شکست یه روز یه جا کم میاره

یه روز یه جا کم میاره
. . . . . .


موندن و سوختن و ساختن , همه یادگار عشقه

انتقام از تو گرفتن  ,   کار من نیست کار عشقه


موندن و سوختن و ساختن , همه یادگار عشقه

انتقام از تو گرفتن  ,   کار من نیست کار عشقه

کار عشقه
. . . . . .


موندن و سوختن و ساختن , همه یادگار عشقه

انتقام از تو گرفتن  ,   کار من نیست کار عشقه


موندن و سوختن و ساختن , همه یادگار عشقه

انتقام از تو گرفتن  ,   کار من نیست کار عشقه

کار عشقه
. . . . . .

بهشت دنیا

توی قاب آسمونا اسم تو بالاترینه,
بخدا بهشت دنیا وطنم ایران زمینه,
بخدا بهشت دنیا وطنم ایران زمینه,
مردمش هم دل و با هم،مثل انگشتای دستن,
مثل کاوه و سیاوش، پشت دشمنو شکستند,
عشقشون به دین و ایران،همه جا روی زبوناست,
صف اول تو حماسه صف زیبای جووناست,
تو وجودت همه امید تویی از تبار خورشید,
خبر حماسه هات رو میشه ازهر کسی پرسید,
تو وجودت همه امید تویی از تبار خورشید,
خبر حماسه هات رو میشه ازهر کسی پرسید
همتت همیشه بوده ، خار چشم دشمنامون,
باشی ای هموطن من زیر سایه خدامون,
تو وجودت همه امید تویی از تبار خورشید
خبر حماسه هات رو میشه ازهر کسی پرسید
تو وجودت همه امید تویی از تبار خورشید
خبر حماسه هات رو میشه ازهر کسی پرسید‎ ‎.

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

غزل شماره 266

       ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
     گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
        خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
      از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
      بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
      این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
     حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

مناظره پژو و پراید

                                          با رخصت از پروین اعتصامی

«پژو» یکروز طعنه زد به «پراید»

که تو مسکین چقدر یابویی!

با چنین شکل ضایعی بالله

بی‌جهت توی برزن و کویی

رنگ لیمویی مرا بنگر

ای که تیره، شبیه هندویی

من تمیزم ولی تو ماه به ماه

مطلقاً دست و رو نمی‌شویی

بچه می‌ترسد؛ آن‌طرفتر رو!

که به هیئت شبیه لولویی

من نه خودرو،گُلم، سَمن‌بویم

تو نه خودرو، گیاه خودرویی!

من به پاریس بوده‌ام چندی

زیر پای «چهاردهم لویی»(!)

روی «باسکول» بیا،بپر،بینم!

روی‌هم‌رفته چند کیلویی؟!

در تو آهن به کار رفته ولی

نازکی عین برگ کاهویی!

صاحبت با تو گر به جایی خورد

سهم الارث ورثّه‌ی اویی!

از «پژو» چون چنین شنید «پراید»

گفت:ای دوست!چرت می‌گویی

بنده گیرم به قول تو  یابو،

تو گمان کرده‌ای که آهویی؟!

«خویشتن، بی سبب بزرگ مکن

تو هم از ساکنان این کویی!»

انتقادی اگر ز من داری

مطرحش کن،ولی به نیکویی

زیر این آسمان مینایی

ای خوشا فکر و ذکر مینویی

برو خود را بسوز و راحت کن

بی‌علاج است آتشین‌خویی

بخت باید تو را نه آپشن و تیپ

ای که در بند چشم و ابرویی

بخت ماشین اگر سپید بُوَد

خواه بژ باش، خواه لیمویی!

ارج و قربم کنون ز تو بیش است

زانجهت در پی هیاهویی

خوار بودم ولی عزیز شدم

کرد دوران ز بنده دلجویی

قیمت من کنون رسیده به بیست

این منم من، «پراید» جادویی!

توی بنگاه پیش هم بودیم

غرّه بودی به خوش بر و رویی

بنده رفتم فروش و یکماه است

توی دپرس،هنوز آن تویی!


جمله ای زیبا از حسین پناهی

امروز شله ماشکی می خوردم .ناگهان شن ریزه ای زیر دندانم رفت .اشکم در آمد . نه برای دندانم. برای کم سو شدن چشمان مادرم.

سخنی زیبا از کوروش کبیر

‌از کسانی که از من متنفرند سپاس گذارم.آنها مرا قوی تر می کنند.از کسانی که مرا دوست دارند ممنونم.آنها قلب مرا بزرگ می کنند.از کسانی که مرا ترک می کنند متشکرم.آنان به من می آموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست. از کسانی که با من می مانند متشکرم.آنان به من معنای دوست واقعی را نشان میدهند.

مولوی از صیام گوید

کم کم داریم به ماه مبارک رمضان نزدیک می شویم و این شعر مناسب حال ماست:

اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد

كـو خـورنده‌ي لــقمـه هاي  راز شـــد

لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب

گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن

چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

مثنوي معنوي - مولوي


دختری که شریعتی را پیر کرد

اگر چه دکتر علی شریعتی خود بارها توسط ساواک بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفته بود، بسیاری از جوانان انقلابی در دهه ۵۰ نیز به خاطر پخش کتاب های او به زندان افتادند.

«بازتاب» همزمان با سی و پنجمین سالگرد درگذشت شریعتی، برای اولین بار خاطره یکی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب و هم بندان دکتر شریعتی درباره او را منتشر می کند.

وی در خاطره ای از وی می گوید: در حسینیه ارشاد شنونده سخنانش بودم. در اوایل مهرماه ۱۳۵۲ دستگیر شدم. مرا به زندان کمیته مشترک شهربانی و ساواک بردند. زندان کمیته مشترک(موزه عبرت کنونی)، ساختمان کوچکی بود که از آن برای بازجویی های اولیه استفاده می کردند. این ساختمان از چندین سلول انفرادی تنگ و تاریک تشکیل شده بود و صدای بازجوها و آزار و شکنجه دیگر زندانیان به آسانی شنیده می شد.

از جمله زندانیان، دختر دانشجویی بود که در سلول روبرویی بازجویی می شد و لابلای آن بازجویی، کلمات و جملاتی درباره کتاب های شریعتی از وی می شنیدم.

نزدیک غروب؛ باز و بسته شدن در سلول کناری خبر از ورود زندانی جدیدی داد. از گفت و گوی ماموران ساواک فهمیدم همسایه تازه وارد کسی نیست جز دکتر شریعتی! هیجان زده به انتهای سلول رفتم و به علامت رمز به دیوار سلول دکتر کوبیدم.

در همین احوال صدای شکنجه گر ساواک به گوش رسید که به دختر تشر می زد: شریعتی تو را به این روز انداخته، اگر از شریعتی ابراز بیزاری کنی، آزادت می کنم، باید به شریعتی فحش بدهی. دختر که از حضور دکتر در زندان بی خبر بود، محجوبانه می گفت: من فحش بلد نیستم.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

تو چه مظهری؟

نفحات وصلک او قـدت، جـمرات شوقک فی الحشا

ز غمت به سینه کم ‌آتشی ‌که ‌نـزد ‌زبانه ‌کمـآتشا


به تو داشت ‌خو دل ‌گشته‌خون، ز تو بود جان مرا سکون

فـهجـرتنـی فـجعلتـنی متـحیرا متـوحـشا


دل مـن بـه عشق تـو می‌نهد، قـدم وفا بـره طلـب

فلئن سعی فبه سعی، و لئن مشی فبه مشی


ز کمند زلف تو هر شکن، گـرهی فتاده بـه کار من

بگره ‌گشائی زلف خود تو ز ‌کار من گرهی ‌گشا


تو چه ‌مظهری ‌که ز جلوه‌ی تو صدای سبحه‌ی صوفیان

گذرد ز ذروه‌ی لامکان، که ‌خوشا‌ جمال ‌ازل ‌خوشا


همه ‌اهل ‌مسجد ‌و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب

من و ذکر طره و طلعت تو، من الغداه ‌الی ‌العشا


چه جفا که «جامی» خسته دل ز جدایی تو نمی‌کشد

قدم ‌از طریق وفا مکش، سوی عاشقان بلا کشا

 

جامی

شعری از زنده یاد فریدون مشیری

همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلكش برگ ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد ،
روی اين آبی آرام بلند ،
كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال ؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها ؟
چيست در كوشش بی حاصل موج ؟
چيست در خنده جام ؟
كه تو چندين ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری ؟

- نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به اين آبی آرام بلند ،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها ،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ،
من به اين جمله نمی انديشم .

من، مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل يخ را با باد ،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاينده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم، می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی ،
تك و تنها به تو می انديشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال كه باشم به تو می انديشم .
تو بدان اين را، تنها تو بدان !
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اينك اين من كه به پای تو درافتادم باز
ريسمانی كن از آن موی دراز ،
تو بگير ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش !

شعری از شیخ اجل سعدی

شب عاشقان بيدل، چه شبی دراز باشد
تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم، كه سفر كنم ز دستت
به كجا رود كبوتر، كه اسير باز باشد؟
ز محبتت نخواهم، كه نظر كنم به رويت
كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد
به كرشمه عنايت، نگهی به سوی ما كن
كه دعاي دردمندان، ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت، كه ز خويشتن بپوشم
به كدام دوست گويم، كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را، كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمی‌گذاری، كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست می‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوييم و، جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبينی، غم دل مگوی سعدی
كه شب وصال كوتاه و، سخن دراز باشد
قدمی كه برگرفتی، به وفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد

عشق ودرویشی و انگشت نمایی و ملامت...

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به كه ببندي و نپايي
دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم
بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي!
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجايی
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان
كه دل اهل نظر برد كه سري است خدايی
پرده بردار كه اين بيگانه خود اين روي نبيند
تو بزرگي و در آيينه كوچك ننمايي
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقيبان
اين توانم كه بيايم به محلت به گدايی
عشق و درويشي و انگشت نمايي و ملامت
همه سهل است تحمل نكنم بار جدايی
روز صحرا و سماع است ولب جوي و تماشا
در همه شهر دلي ماند كه ديگر نربايي؟
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم؟كه غم از دل برود چون تو بيايي
شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كشتن
تا كه همسايه نگويد كه در خانه مايي
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

زندگی نامه

زندگينامه نیما یوشیج


نیما یوشیج بنیانگذار شعر فارسی در پاییز سال 1274 خورشیدی در یوش روستایی در ناحیه نور مازندران زاده شد
در همین روستا به گفته خودش خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده به ضرب ترکه و بوته های گزنه آموخت بعد ها که به شهر آمد به مدرسه سن لویی فرستاده شد و به تشویق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت آشنایی با زبان فرانسه و بهره مندی از ذهنی خلاق و جستجوگر در شعر راه تازه ای پیش پای وی گشود و نو گرایی و نو زایی در شعر پارسی سرانجام با کوششهای وی به برگ و بار نشست در سال 1300 منظومه ای به نام قصه رنگ پریده انتشار داد در همین سال نخستین سروده هایش را در روزنامه قرن بیستم به سر دبیری میرزاده عشقی و در پاییز سال 1301 شعر ای شب را در روزنامه هفتگی نو بهار منتشر کرد
نیما از سال 1317 تا 1320 در شمار هیات تحریریه مجله موسیقی بود و اشعار خود را در آن انتشار می داد در همین سالها موج مخالفتهای هواداران شیوه دیرینه در شعر با وی بالا گرفت اما هر چه زمان می گذشت شیوه کار وی که بر پایه نیازهای زمانه رو به بلندگی و رویایی داشت اندک اندک راه خود را می گشود و پیش می رفت تا به امروز که هر برگزیده ای از سروده های شاعران معاصر به شایستگی با یاد و نام و سرود های وی آغاز می شود
نیما در سال 1338 دیده از جهان فرو بست

قصه ی رنگ پریده خون سرد(نیما یوشیج)

من ندانم با که گویم شرح درد
قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
هر که با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه ام عشاق را دلخون کند
عاقبت ، خواننده را مجنون کند
آتش عشق است و گیرد در کسی
کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
قصه ای دارم من از یاران خویش
قصه ای از بخت و از دوران خویش
یاد می آید مراکز کودکی
همره من بوده همواره یکی
قصه ای دارم از
این همراه خود

این یه شعر بسیا بسیار بلنده بقیش رو  توی ادامه ی مطلب ببینید...

ادامه نوشته

دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها بادا به او چو لاله
در خون نشسته و او از یاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

 

 

شاید  دگر  وصالش  در  خواب هم  نبیند

شاید   جمال   رویش   بر  آب   هم  نبیند

 

برباد  رفته افسوس رویای عشق  و مستی

گویی نبوده هرگز عشقی  به  جان  هستی

 

خاموش  گشته  بلبل،  بی  بال  و پر کبوتر

جز قصه  کو  نشانی؛  بر  قامت   صنوبر

 

دیگر  سراغ  فرهاد  بر بیستون چه  گیری

فرهاد  پر  کشیده،   گویی   به   بال  تیری

 

کو آن  نگاه  فرهاد  بر عمق  جان  شیرین

کو یک نشان زعشقش، از آن شرار دیرین

 

باید به خون نوشت عشق، بر برگهای  دفتر
اکنون  که خورده   تیشه   بر  گردن  کبوتر

امشب اگر یاری کنی

امشب اگر یاری کنی ای دیده توفان می کنم

                                                آتش به دل می افکنم دریا به دامان می کنم

امشب اگر یاری کنی ای دیده توفان می کنم

                                                آتش به دل می افکنم دریا به دامان می کنم

می جویمت

         می جویمت با آن که پیدا نیستی

می خواهمت

        می خواهمت هر چند پنهان می کنم

 

زندان صبرآموز را در می گشایم ناگهان

                                       پرهیز طاقت سوز را یکسر به زندان می کنم

یا عقل تقوا پیشه را از عشق می دوزم کفن

                                       یا شاهد اندیشه را از عقل عریان می کنم

به رقص آ

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ                    چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ


ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر                       ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ


چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی                    از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ


تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی                   گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ


از عشق تاجداران در چرخ او چو باران                      آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ


ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته                   رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ


در دست جام باده آمد بتم پیاده                              گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ


پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد                                   یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ


تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد                 هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ


کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی                            کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ


طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید                                 با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ


کور و کران عالم دید از مسیح مرهم                             گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ


مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است             اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

مولوی

صنما جفا رها کن

صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد
ز صبا همی‌رسیدم خبری که می‌پزیدم
ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت
به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد
هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در
تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم
به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی
چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد
برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب
چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد
به چه روز وصل دلبر همه خاک می‌شود زر
اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد
به چه چشم‌های کودن شود از نگار روشن
اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد
هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت
چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد

جملات عارف

زمین گرد است،

جایی که به نظر پایان می رسد

شاید نقطه ای برای شروع باشد.

The earth is round

The spot where everything seems

 to have just come to an end might as well really be a whole new

 point to begin

 

 

عارفی را گفتند،

جمله ای بگو تا وقتی ناراحت هستیم ،

 شادمان کند، و وقتی شادیم،ناراحت.

 وی گفت : "" این نیز بگذرد...!!! ""


کپی کردم به همین سادگی!!از سایتhttp://golbargbahareh.persianblog.ir/


10 جمله ی زیبا از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

الهی:نام تو ما راجواز، مهر تو ما را جهاز،شناخت تو ما را امان،لطف تو ما را عیان. ده جمله ی زیبا از مناجات نامه خواجه عبدالله را در ادامه مطلب ببینید الهی: گدای تو به کار خود شادان است، هرکه گدای تو شد در دو عالم سلطان است. الهی: اگر تن مجرم است دل مطیع است واگر بنده بدکار است کرم تو شفیع است. الهی: دانایی ده که در راه نیفتم و بینایی ده که در چاه نیفتم الهی:کار آن کس کند که تواند، عطا آن کس بخشد که دارد پس بنده چه تواند و چه دارد؟ الهی:نام تو ما راجواز، مهر تو ما را جهاز،شناخت تو ما را امان،لطف تو ما را عیان. الهی:ای یادگار جان هاو یاد رشته ی دل ها،به فضل خود ما را یاد کن وبه یاد لطفی ما را یادکن. الهی:به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی،به رسالت پیامبران آب دادی،به یاری و توفیق پروردی،به نظر خود بار آوردی. الهی:نامت نور دیده ی آشنایان،یادت آیینمنزل مشتاقان،یافتنت چراغ دل مریدان،اُنست جان دوستان. الهی:عنایت تو کوه است و فضل تو دریا،کوه کی فرسود و دریا کی کاست پس شادی یکی است که دوست یکتاست. الهی:ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را جستن چه کار؟